هوا سرد است
اما نه به سردی دستهای تو
این بار به جای آسمان
چشمان من بارانی است
و تو بر خلاف همیشه
که زیر باران راه رفتن را دوست داشتی
زیر باران چشمان من
چتر میگیری
و نه مثل همیشه که زیر باران قدم زدن را
می پسندیدی
اینبار خیلی مشتاق و بی حوصله از آن
می گریزی
هوا سرد است
اما نه به سردی دستان تو...
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 13:59  توسط \/\/parha
|
به تو مي نويسم اي روياي زيبا در زندگي ٬
به تو كه شور نفسهايت آرامش دل من است ٬
به تو كه لبخند سردت گرمي دل من است ٬
اي آشنا در قلبم را به سوي تو باز مي كنم تا هر گامت ضربان قلبم باشد ٬
زندگي را به شرط وجود تو انتخاب كردم تا عشق و مهربانيت ضمانت عذر من باشد ٬
پس به سويم بيا تا عشق را با وجود تو تجربه كنم ٬
بيا تا با هم تا بي انتهاي آسمان پرواز كنيم ٬
و در معراج از خداوند طلب مغفرت كنيم ٬
درياها را رد كنيم و مرغان دريايي را با خود همراه كنيم ٬
و در جايي زيبا عشق را آغاز كنيم ٬
ولي كاش اين ها فقط يك رويا نبود

+ نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 9:30  توسط \/\/parha
|
منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم در چشمانت خیره شوم
دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم منتظر لحظه ای هستم که در کنارت
بنشینم سر رو شونه هایت بگذارم....از عشق تو.....از داشتن
تو...اشک شوق ریزم منتظر لحظه ی مقدس که تو را در آغوش
بگیرم بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم وبا تمام
وجود قلبم وعشقم را به تو هدیه کنم اری من تورا دوست دارم
وعاشقانه تو را می ستایم
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 22:16  توسط \/\/parha
|
در چشمانت چیست که مرا به سوی خود می کشد ؟
در گرمی دستانت چیست که دستهایم انهارا می طلبد؟
دراینه چشمهایم بنگر چه می بینی؟!
ایا می بینی که تو را می بیند؟!
صدای طپش قلبم را می شنوی که فریاد می زند...
دوستت دارم

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 15:17  توسط \/\/parha
|
وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما چونان كه بايدند،
نه بايد هاي ما...
مثل هميشه آخر حرفم
و حرف آخرم را با بغض مي خورم.
در صفحه هاي تقويم
روزي به نام روز مبادا نيست.
آن روز هر چه باشد
روزي شبيه ديروز،روزي شبيه فردا،
روزي شبيه همهء روزهاي ماست.
اما كسي چه مي داند،امروز شايد روز مبادا باشد...
وقتي تونيستي
نه هست هاي ما چونان كه بايدند
نه بايد ها.
هر روز بي تو
روز مباداست...
+ نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 13:43  توسط \/\/parha
|
دوستت دارم، نه واسه اينكه تنهام
دوستت دارم، چون تو گفتي، هميشه هستي باهام
دوستت دارم، نه واسه اينكه بي قرارم
دوستت دارم، چون تو گفتي، هيچ وقت نميكني خارم
دوستت دارم، نه واسه اينكه دربه درم
دوستت دارم، چون تو گفتي، ميگيري بال و پرم
دوستت دارم، نه واسه اينكه دل تنگم
دوستت دارم، چون تو گفتي، هميشه باهات يكرنگم
دوستت دارم، نه واسه اينكه دورم
دوستت دارم، چون تو گفتي، واست يه هم زبونم
دوستت دارم، نه واسه اينكه هستي تو رويام
دوستت دارم، چون تويي تنها فرشتة آرزوهام
دوستت دارم، نه واسه ادامة حياتم
دوستت دارم، چون تويي تنها فرشتة نجاتم
دوستت دارم، نه واسه يه روز و دو روز
دوستت دارم، واسه هميشه، واسه هر روز

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 10:55  توسط \/\/parha
|
عشق یعنی:خواستن اما نگفتن
عشق یعنی:
سوختن اما ساختن
عشق یعنی:
طغیان دل،اما لب فرو بستن
عشق یعنی:
با چشم سخن گفتن و با حسرت سکوت کردن
عشق یعنی:
راز، رازی که حتی معشوق نداند
عشق یعنی:
خواستن برای دوست،زیستن برای دوست،
بودن برای دوست،مردن برای دوست،بی آنکه باشی و
بخواهی که باشی
عشق یعنی:
روزی بی صدا بار سفر بستن
عشق یعنی:
پرستش بدون چشمداشت،نیایش بدون خواهش
ستایش بیصدا،صداقت، بی ریا
عشق یعنی:
چون خورشید تابیدن بر شبهای دوست وچون
برف ذوب شدن بر غم های دوست

+ نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 10:51  توسط \/\/parha
|
در سكوت تنهايي خود به يادت مي افتم و سراپاي وجودم از عشقت لبريز مي شود
و به اميد روزي كه بيايي و غروب دلتنگيها رو به سپيده با تو بودن برساني و دفتر سرنوشت مرا با
سرانگشتان معجزه گرت ورق بزني.
وقتي به تو فكر ميكنم در خلوت تنهاييم ديگر تنها نيستم.
انقدر با نيامدنهايت غرورم را شكستي كه اخر نمي دانم با امدنت كدامين تكه هاي دلم شاد مي شوند.
+ نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 17:19  توسط \/\/parha
|
چه خوش خيال بودم من ، نفرين به تو غريبه به تو كه روزي آشنا ترين لحظه هايم بودي سكوت خسته و قلب شكسته ام را ببين با من چه كردي ،؟ آيا تاوان عاشق شدن و عاشق بودن اين است پس نفرين بر عشق ...
آيا تاوانوفاداريم اين است كه هميشه بسوزم و بسازم و تنها بمانم . براي كسي كه خود سمبلي از ليلي مي دانست و از درون بويي از سنت و زيباي عاشقي نبرده بود ، سنتي كه در انوقت ليلي و مجنون به ان قسم مي خوردند و پيوند عشق مي بستند ، هيچ چيز ياري گسستن اين عشق را نداشت ، نفرين بر تو و قلب يخي ات كه درون ان حتي گرماي عشق اتشين و مجنون وار من هيچ اثري نداشت ، عاشقم كردي و در باغ سبز نشانم دادي و مرا با خود به دنياي رويايي پر از زيبايي هاي عشق بردي ولي وقتي چشم باز كردم و حقيقت را يافتم چيزي جز كوله باري از پشيماني و ياس و ناميدي از بي وفاييت و دورنگي و رنگ و ريايي تو نبود.
نفرين بر تو غريبه يادت مي ايد ان روزي كه با هم ابرها را پلكاني قرار داده تا خورد را به خورشيد تابان برسانيم و انجا خوشه هاي زرين از نوازش را چيديم و لحظه هايمان به مانند رنگين كمان رنگ عشق كرديم و تو گفتي مرا مالك تمام زيبايي ها مي كني .
حال مي بينم از تمام زيبايي ها سهم من زشتي و سياهي عشقي نافرجام است كه شرع نشده به پايان رسيد و مرا در زندان و قفس تنهايي ام محبوس كرد عشقي كه به سرعت جاي خود را به گدازه هاي اتشين خشم و نفرت داد.
دوران تنهايي شدنم را در جاده هاي انتظار گذراندم ، نفرين به تو غريبه ، باز ميان شقايقهاي سرخ گم خواهم شد ، ميروم تا اينده را با خيالم پيوند بزنم شايد بتوانم غريقي را با سيلي از امواج محبت به سوي سواحل مهربانيم بكشانم چيزي نخواهم گفت .
سكوتهاي سر به زير از كودكي با من است و من اين بار ميخواهم عاقلانه ببينم نه عاشقانه ...

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 12:28  توسط \/\/parha
|
امان از این دلتنگی که راحت می تواند امان هر کسی را ببرد امشب من مانده ام
و یک دنیا دلتنگی و دیوانگی من مانده ام و اين تصوير كه عبور ثانيه ها چقدر ناچيز است و ديواره بغض من چه نازك .
كجاست جاده اي كه من را به تو برساند ؟
كجاست اون شبگرد شوريده اي كه صداي محزونش مرهم باشد ؟
كجاست دفتر خاطراتم كه غمها را بر دوشش نهم؟
سالهاست به اميد خط پايان بر خط استوايي تنهايي ام دويدم و
به انتهاي هستي ام رسيده ام ولي به انتهاي ان هرگز . . . .
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 11:42  توسط \/\/parha
|
به تو تقديم ميكنم تمام احساسات دورنم را كه مشتاقانه تو را طلب ميكنند.
به تو تقديم ميكنم لحظه لحظه هاي دلتنگي ام را كه به وسعت تمام روزهايي
است كه بي تو سركردم.
وبه تو تقديم ميكنم عشق را كه در تپشهاي قلبم و دراشتياق چشمان هميشه
منتظرم يافتم.
اين ارزشمندترين هديه من به توست گوشه اي از قلبت پناهش ده وبا
خورشيد مهرباني ات نگهبانش باش. هميشه در خاطرم خواهي ماند.
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 18:13  توسط \/\/parha
|
دلم گرفته به اندازه ي وسعت تمام دلتنگي هاي عالم.شيشه قلبم آن قدر نازک شده که با کوچکترين تلنگري مي شکند.
دلم مي خواهد فرياد بزنم ولي واژه اي را نمي يابم که عمق دردم را در فرياد منعکس کند.
فريادي در اوج سکوت که هميشه براي خود سر داده ام .کاش مي شد سرنوشت را با آرزوهاي شيرينم عجين کنم .
دلم به درد مي آيد وقتي سرنوشت را به نظاره مي نشينم .کاش مي شد پرواز کنم ، پروازي بي انتها به ابديت....کاش مي شد در هجوم بي رحمانه درد، خودم را پيدا کنم.
نفرين به بودن وقتي با چاشني درد همراه است. بغض کهنه اي گلويم را مي فشارد به گوشه اي پناه مي برم

دلم عجيب گرفته است
اين روزها دلم خيلي گرفته است. آه دنيا به بطالت آبستن شده است.
بياييد به آواز کسي که در بيابان بيراه ميخواند گوش دهيد. آواز کسي که آه ميکشد و دستهاي خود را دراز کرده ميگويد واي بر من زيرا که جان من به سبب جراحاتم در من بي هوش شده است .
وقتی با خشتهای سنگی دیوار غرورم را محکم، می ساختم .
نمی دانستم که عشقت دل سنگ را آب می کند .
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 9:58  توسط \/\/parha
|